X
تبلیغات
خاطرات يك فرزند شهيد

خاطرات يك فرزند شهيد

خاطراتم را از کودکی تا بزرگسالی می نویسم تا فراموش نشود.

فعلا تعطیل

اینجا را درست کرده بودم که چاه تنهاییم باشد. با دوستانی غریبه که نشناسند مرا و بتوانم درد دل کنم. وبلاگ نویسی قواعد و قوانین نانوشته ای دارد. یکی از آن قواعد این است که اگر به وبلاگی برخوردید که به نظرتان آشناست و نویسنده را می شناسید به روی خودتان نیاورید. بخوانید بگذرید. در دنیای وبلاگ نویسی آدمها برای تخلیه هیجاناتشان می آیند برای بروز افکارشان می آیند و واقعیتها را با نگاه و عینک خود می بینند و بیان می کنند و انتشار می دهند. دنیای وبلاگ نویسی بدون نام و با نام مستعار مانند مسافر بغل دستی داخل اتوبوس است که می نشیند کنارت و از زندگی و بدبختی و همه چیز می گوید. مطمئن است برایش مشکلی پیش نمی آید. مطمئن است که کسی که می شنود قضاوتش نمی کند و می رود و حرفهای او شاید در نهایت یک خاطره شود برای فرد شنونده و یا درس عبرتی برای او که همه چیز را به راحتی به قضاوت ننشیند.

این وبلاگ یکی از هشت وبلاگم بود که در آن می نوشتم ولی با نگاه یک فرزند شهید. هر یک نگاهی دارد. یک جا نوشته هایم حکایت یک مدیر را دارد در پروژه هایش و یک جا نگاه مادری است که در آینده قرار است مادر شوهر باشد و جایی نیز یافته های علمی ام را به نمایش می گذارم و در جایی دیگر ... و اینجا از قسمت فروخرده زندگیم می نوشتم از آن قسمتی که همیشه مخفی می کردم و می کنم. اما نشد. وقتی می دانی که جایی که می نویسی راحت نیستی و نگاه نامحرم رسد می کند دلتنگیهایت را. دیگر کسانی که به این وبلاگ سر می زنند مسافران ناشناس اتوبوس نیستند که بتوانی حرفهای دلت را راحت بزنی. بگویی آدمهای بیکاری هستند که حتی حرمت محرمانه خواندن ها را نگاه نمی دارند. فرهنگ استفاده از فضای مجازی را نمی دانند و از وبلاگ بی نام و نشان فرد پرینت می گیرند و می برند نزد معتمدشان تا با دروغ پردازی به قول خودشان فشار بیاورند چرا نوشتی؟؟!!!  یا تلفن می زنند به یکی دیگر که این حرفها شر به پا می کند بگو بردارند!!! یعنی هنوز یاد نگرفته اند که دنیای مجازی و وبلاگ نویسی قواعد خاص خودش را دارد. آیا اگر نوشته نشود وجود ندارد؟ افکار آدم پاک می شود؟؟!!! از بین می رود آنچه واقعیت است. آیا خدا فراموش می کند و چوبش را باصدا می کوبد؟ خیر هیچ یک اتفاق نمی افتد. واقعیت در حافظه جمعی تاریخی آدمها می ماند. تاریخ قضاوت خواهد کرد آنچه واقعیت داشته و دارد. زندگی آدمها در غار تنهایی اتفاق نمی افتد بلکه در انشعاباتی از فضای اجتماعی و روابط اتفاق می افتد. دقیقا مثل یک شبکه اجتماعی در فضای مجازی. پس نمی شود خاطرات آدم فقط مختص خودش باشد. اطرافیانی هستند که واقعیت دارند. خاطرات تلخ و شیرین را می سازند و درگیرش هستند. گاه می سوزانند و گاه می سوزند. دنیا پژواک رفتار ماست. آنچه ما انجام می دهیم به ما بر می گردد. اگر اعضای یک خانواده رنگ آسایش را نمی بینند شاید به این دلیل است که روزی آسایش دیگران را سلب کرده اند. 

اینجا آنقدر برایم غریبه شده که دیگر حتی در مورد اصل دلتنگیهایم نمی توانم بنویسم. پس دلیلی برای ادامه آن وجود ندارد. شاید در جای دیگر و بی نام و نشان تر نوشتم. دوباره از واقعیت یک فرزند شهید نوشتم. از واقعیت زندگی نوشتم در جایی دیگر که نامحرم نباشد که بخواهد قضاوت کند و دخالت کند درحالی که  درک درستی از موضوع نداشته باشد. تا نباشد بی اخلاقیهایی که گزینشی بخوانند و پرینت بگیرند و عمل کنند و خود را به خریت بزنند که ما نبودیم و تو هم نفهمیدی که ما بودیم که حتی پوزش طلبیدن بابت کار غیر اخلاقیشان را هم بلد نباشند. خوب چطور بلد باشند وقتی قانون وبگردی را نمی دانند و به آن پایبند نیستند.!!! دلم می خواهد  از آنچه در ذهنم می گذرد بنویسم. وقتی قرار نیست با توجه به هدف تاسیس وبلاگت بنویسی همان بهتر که دیگر ننویسی. همان بهتر که تعطیلش کنی و بروی پی زندگی. وقتی قرار است نصف خاطرات و جریانات را حذف کنی تا به تریش قبای برخی بر نخورد همان بهتر که نباشد وبلاگی و خواننده ای.

وبلاگ خاطرات فرزند شهید به دلیل حضور نامحرمان دچار خود سانسوری شد و دیگر نوشته نخواهد شد.

خواننده های خاموشی که وبلاگ دارند پیام بگذارند تا اگر جای جدیدی شروع کردم برایشان آدرس بگذارم.

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 10:2  توسط يك فرزند شهيد  | 

هنوز هم تنهایم

هنوز هم وقتی تنهایم. هنوز هم وقتی دلم پر است یک سینه ستبر می خواهم تا حرفهایم را بزنم و اشکهایم را در آغوشش بریزم. فارغ از اینکه هیچ مشکل دیگری برایم پیش نمی آید. فارغ از همه افکار و اما ها و اگر ها. فارغ از همه چیز دلم پدری می خواهد که بگویم چگونه زندگی زخم می زند. روزگار مثل قلطک آسفالتکاری دارد تمام ناصافیهایمان را صاف می کند ولی سیقل نمی دهد. براق نمی کند. خراشیده و داغون می کند و می گذارد. که بتوانم از همه چیز بگویم و از هیچ نترسم.

بگویم از بغض فروخرده . بگویم از رازهای مگو. بگویم از همه چیز و همه کس. آخر میدانید همه چیز را که آدم نمی تواند به همسرش بگوید. همه ی حرفها را که نمی توان به فرزند گفت. برخی چیزها قلب زخمی مادر را از کار می اندازد به او که نمی شود گفت. برخی حرفها برخی دردلها فقط یک فکر یک ذهن و یک قلب و دل پدرانه می خواهد و بس. کسی که می شناسدت کسی که درک کاملی از ذهنیت تو دارد. کسی که فقط پدر است و نگاهش مملو از عشق پدری است. کسی که می بخشد بدون هیچ انتظاری. در رابطه یک پدر و فرزند هیچ بده بستانی درکار نیست. پدر همه سخاوت است و بخشش. از مهر و محبت بگیر تا حمایت های پدرانه. برخی بارهای زندگی را پدرها بر دوش می کشند. برخی غصه ها پدرانه است و روی دل پدر جای می گیرد. آخر یک سنگ سرد که جای پدر را نمی گیرد. هرچه هم که با آن سنگ حرف بزنی که کسی جوابت را نمی دهد دستی که روی شانه ات نمی خورد و یا سرت را نوازش نمی کند. آخر مگر آن سنگ سرد سیاه چقدر تحمل شنیدن غصه های  ما را دارد. دل سنگ هم ترک می خورد. تاب نمی آورد. تا کی قرار است اینگونه باشد. می دانم تا آخر زندگیم همین منوال است. اما آیا سهم من از دنیا این است یک دل پر و یک سنگ سیاه سرد؟!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 21:35  توسط يك فرزند شهيد  | 

کارتنهای دوران بچگی

کارتنهای دوران بچگی ما که خیلی ما دخترها با شخصیتهاش همزادپنداری می کردیم جودی ابوت- آن شرلی با موهای قرمز و با خانمان یا همان پرین بود. شخصیتهای این داستانها همه دختر بودند همه پدرشان را و بعضا مادرشان را هم از دست داده بودند و به قولی یتیم بودند. همگی آنها کارهایی انجام می دادند که بچه های عادی انجام نمی دادند دقیقا مثل ما خواهر ها با خلاقیتهای خودشان این کارها را می کردند و سعی می کردند از کمترین امکانات بیشترین استفاده را ببرند. همگی آنها چیزی برای مخفی کردن داشتند و به قولی رازی در دل داشتند خواه آن راز یتیم بودنشان باشد مثل جودی ابوت خواه هویت واقعیشان باشد مثل پرین و خواه رازهای کودکانه شان مثل آن شرلی. شخصیت آن شرلی برایم خیلی جذاب بود چون همه از زیاد حرف زدن او خسته می شدند و عکس العملهایی که نشان می دادند چیزی شبیه مادرم بود نسبت به پرحرفیهای من. نوشته های جودی آبوت دست کمی از شعرها و داستانکها و انشاءهای من نداشت و ترس پرین از تکبر و اخلاق پدر بزرگش برای هر پنج نفر ما آشنا بود. عشق پدر مرحومش به مادرش که مورد پسند خانواده پدریش نبود خاطراتی که پدرم تعریف می کرد ازتلاشهای خانواده اش برای انصراف او از ازدواج با مادرم را برای ما تداعی می کرد. خلاصه همه شخصیتها یک چیزهایی داشتند که به ما می گفت اینگونه باشید. جسور خلاق باهوش و کمی مرموز.

اما نکته قابل توجه در تمامی این داستانها برای ما بچه ها این بود که همگی در نهایت موفق می شدند. خدا می داند چقدر مثلا دلمان می خواست ماهم در نهایت شوهر ثروتمندی مثل جرویس پندلتون گیرمان بیاید و یا چقدر دلمان می خواست مثل آن شرلی وارد دانشگاه شده و موفقیتهایی در این زمینه به دست آوریم. حتی دلمان می خواست پدر بزرگ مان مثل پدر بزرگ سنگدل و نابینای پرین فارغ از جنسیت ما تواناییها و قابلیتهای ما راببیند و دست محبت به سرمان بکشد و ما را به عنوان عزیزترینهایش بپذیرد که البته اجل مهلتش نداد ولی مادر بزرگ محترم بعهدها صد و هشتاد درجه در رفتار خود تغییر ایجاد کرد. ما نیز مثل آن شرلی رفتیم دانشگاه ولی سختیهای زیادی را متحمل شدیم تا زندگیمان از نظر مادی بهبود یافت. ای کاش همه داستنهای سخت و همه دختران یتیم مثل جودی ابوت با مرد عاشق ثروتمند مهربان و انسان دوستی مثل جرویس پندلتون ازدواج می کردند تا خستگی روزهای سختی از تنشان در برود.

همگی این شخصیتها برای ما الگو و اسوه استقامت بودند و این را در ذهن ما تداعی می کردند که با تلاش و صبوری به هر آنچه می خواهیم میرسیم. اما دریغ که نمی دانستیم برای آن سلامتیمان را هزینه می کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 23:32  توسط يك فرزند شهيد  | 

همه با هم ارشد به بالا

این روزها خانواده ها حکایتهای جالبی دارد. بنده و ستایش که هیچ دکتر شدیم و رفت پی کارش. ریحانه ترم پنج کارشناسی ارشد است و دارد تز می نویسد.

خبرهای خوش این بود که سوگند مدیریت دولتی کارشناسی ارشد قبول شد. البته تغییر رشته داد و از مهندسی برق آمد این رشته تا به درد کارش بخورد.

امروز هم خبر رسید که در تکمیل ظرفیت سیما هم ارشد مدیریت بازرگانی قبول شده. انقدر خوشحال بود که خدا می داند. هر چند مادرمان اصلا دلش نمی خواهد بچه ها انقدر درس بخوانند و فکر می کند آرامش داشته باشند بهتر است ولی از نظر من اگر آدمها در کارشان و آموزش در حال پیشرفت نباشند در واقع در حال درجا زدن نیستند بلکه در حال عقب افتادن و پسرفت هستند چون همه به جلو حرکت می کنند و پیشرفت می کنند و ما عقب می مانیم. علاوه بر این خوشحالم که همه دوره تحصیلات تکمیلی را طی می کنند و یک خانواده یکدست خواهیم داشت.

خواهر ها خدا قوت امیدوارم با بچه و کار و زندگی موفق شوید. ولی خداییش سه تا دانشجوی ارشد در یک خانواده خیلی سخت است. خدا قوت دهد به مادرم و کل اعضای خانواده و شوهرانشان.

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 18:17  توسط يك فرزند شهيد  | 

تولد امیر حسین

امروز تولد امیر حسین پسر شهید احمدی روشن بود. بچه های صنعتی شریف براش جشن تولد گرفتند و سعی کردند دور وبرش را بگیرند. تلویزیون هم نشانش داد. بهش یک کادوی بزرگ هم دادند. روی کیک هم عکسش را چاپ کرده بودند. اما چشمهای براق و تیله ای امیر حسین با بغض چیزی را فریاد می زد:

هیچ چیز برایش تا آخر عمر محبت پدر نمی شود.

من وقتی تماشا می کردم بغضم ترکید و اشکم غلتید. چند سال دیگر که مشکلات هسته ای کشور حل شود و به خواسته هایمان برسیم امیر حسین و آرمیتا هم می شوند مثل هزاران فرزند شهید دیگر که وقتی جنگ تمام شد همه چیز تمام شد. رفتارها زننده شد. دلهای فرزندان خون شد. شدیم چوب دوسر طلای مملکت که هم از مردم لگد بخوریم و هم .....

 

دوستان حالم بهتر است و مشغول جمع آوری دیتا برای پایان نامه ام هستم تا هرچه زودتر جمعش کنم. از اینکه جویای احوالم هستید بسیار سپاسگذارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 18:48  توسط يك فرزند شهيد  | 

بیمارم

دوستان مثل اینکه قسمت نیست این فرزند شهید رنگ آسایش را ببیند و تزش را با خیال راحت دفاع کند و لذت زندگی با آرامش را بچشد.

45 روز است که بیمارم و با بیماری دست و پنجه نرم می کنم. دو هفته بیمارستان بودم و امشب دکتر مغز واعصاب ام آر آی و یک آزمایش برایمان نوشت. در این شبهای قدر دعا کنید. تمام فعالیتهایم تعطیل شده و مثل یک تکه گوشت بی جان روی تخت می افتم. درد شکم و تهوع و استفراغ کابوسها روزهای من است که هر دکتری تشخیصی می دهد و درمانی شروع می کند و نتیجه ای حادث نمی شود. خیلی برایم دعا کنید که با سرگیجه و ضعف ناشی از عدم توانایی در غذا خوردن روی تخت نیم خیز شدم تا شما دوستان را بیش از این چشم انتظار نگذارم.

برایم دعا کنید و اگر گوهر غلتان اشک بر گونه های نازنینتان جاری شد و دلتان شکست این فرزند شهید حقیر را یاد کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 22:22  توسط يك فرزند شهيد  | 

روز پدر

این زندگی قشنگ من مال شما

ایام سپید رنگ من مال شما

بابای همشه خوب من را بدهید

این سهمیه های جنگ من مال شما

تقدیم به تمام فرزندان شهید با عزت ایران

روز پدر مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 19:59  توسط يك فرزند شهيد  | 

جسارت سيما

سيما دختر جسوري است. از چيزي نمي ترسد. خيلي هم باهوش و زرنگ است. تقريبا مهارتهاي اجتماعي زيادي داشته و مديريت بحران خوبي هم دارد. به راحتي با ديگران ارتباط مي گيرد و مشكلي نيست كه او نتواند راه حل منطقي و مناسبي براي آن بيابد. خلاصه اينها را گفتم تا برايتان يك خاطره از زماني تعريف كنم كه سيما كلاس اول ابتدايي بود و مادرم هم كارمند.

مدرسه محله ما یک مدرسه ابتدایی یک طبقه ۶ کلاسه بود که تا کلاس پنجم ابتدایی در آن کلاس تشکیل می شد و برای اول راهنمایی باید به جای دیگری می رفتیم. مدرسه ابتدایی که داشتیم دو شیفته بود یک شیفت پسران و یک شیفت دختران که به صورت گردشی کار می کردند و یک هفته صبحی بودند و یک هفته بعد از ظهری. خلاصه کم نبودند توی کلاس پنجمی ها که پسرها برای دخترها پیامهای عاشقانه می نوشتند زنگ آخر و روی تخته سیاه و می رفتند و یا برعکس فحش می نوشتند. اگر کتابی یا دفتری جا می ماند فاتحه اش خوانده بود و پسرها حسابی دمار از روزگار کتاب یا دفتر در می آوردند البته اگر دودرش نمی کردند و پیداش می کریدید.

سیما یکبار کتابش را جا می گذارد وقتی فردا بر می گردد می بیند حسابی کتابش را پاره کرده اند و کثیف. از آنجایی که این بچه حسابی به وسایلش حساس بوده و عزیزکرده خانواده و ته تقاری اصلا تحمل نداشت ببینه که کتابش اینجوری شده باشه. اون هفته دخترک عصری بود و صبحها که مادرم سر کار می رفت بعد از اینکه مشقهایش را می نوشت می رفت منزل مادر آقا سعید(که بعدا دامادمان شد) تا با خواهرهای همسن او بازی کند. اما آن روز شال و کلاه می کند و راه می افتد سمت مدرسه که در آن ساعت پسرانه بود. حساب کنید یک دختر بچه هفت ساله که یک پیراهن قرمز رنگ با دامن دو پله عروسکی تنش است و بلوز بافتنی آستین بلند زیر پیراهن پوشیده و یک روسری بافتنی هم سرش کرده و زیر گلوش به سبک ناشیانه ای گره زده و کتاب پاره شده دستش است و به سمت دفتر مدرسه پیش میره. خلاصه سیما رفت و جلوی آقای ... مدیر مدرسه ایستاد و با جسارت تمام کتاب را گذاشت روی میز و گفت من فلانی هستم. این کتاب من را نگاه کنید دیروز جا مونده پسرهاتون این بلا را سرش می آورند.

این چه وضعیه که به پسرهاتون هیچی نمی گید. آخر ساعت پای تخته سیاه فحش که می نویسند. روی میزها عکسهای زشت که می کشند اگر کتابی چیزی باقی بمونه پاره می کنند و یا تمام صفحاتش را طوری که دیگه نشه استفاده کرد خط خطی می کنند . این کتاب را بگیرید به من یک کتاب نو بدهید. من تا آخر سال چطوری با این کتاب درس بخونم.

خلاصه آقای مدیر مدرسه خیلی با تعجب و دست پاچگی هرچی تلاش می کند که دخترک را دست به سر کند موفق نمی شود و به اجبار شروع می کند تمام دفتر را می گردد و یک کتاب که مال معلم کلاس اولی ها بوده پیدا می کند و به او می دهد. بعد هم بخاطر اینکه حالش را یک دختر بچه هفت ساله گرفته بود حسابی عصبی می شه و زنگ تفریح بچه ها را حسابی سر صف دعوا می کنه که این چه وضعیه راه انداختید و یکی از والدین دخترا آمده و اینجوری گفته و ....

خلاصه از پسرهای دوستان و همسایگان پسر آقای ر که کلاس سومی بوده وقتی مادرش اینها شام آمده بودند خانه ما(چون پدرش نیرو انتظامی کار می کرده و هفته ای دو روز شیفت بود ما با این خانواده در مواقع نبود پدرشان رفت و آمد می کردیم) گفته بود که آره یکی از والدین دخترها آمده بود و گفته بود که بچه ها کتابها را پاره می کنند و پای تخته فحش می نویسند و آفای مدیر مارا سر کلاس حسابی دعوا کرده و کلاس چهارمی ها که توی کلاس اول دخترها کلاسشان برگزار می شده را اون ساعت تنبه کرده و از نمره انظباطشان دو نمره کم کرده و .... که با نیشخند خواهرهای ما مواجه شده بود و هرچی بهش می گفتند که والدینی در کار نبوده و سیما رفته سروقت مدیر مدرسه باورش نمی شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 19:50  توسط يك فرزند شهيد  | 

نی لبک

نی لبک آواز دوری در ره است

نی لبک آیا ظهوری در ره است

نی لبک آیا تب من می رود

این تلاطم از شب من می رود

در عروق من سواری در ره است

نی لبک آیا ظهوری در ره است

نی لبک من باورم را کشته ام

من گل خواب آورم را کشته ام

نی لبک دامن ندارد ناز من

پیر شد دوشیزه آواز من

نی لبک من بی تبسم مانده ام

در پی دست ترحم مانده ام

هر که آمد دست بر بندم گذاشت

داغ یک سیلی به لبخندم گذاشت

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:18  توسط يك فرزند شهيد  |